روز دانشجو را به من تبریک نگو همکلاسی عزیزم

من یک دانشجو : نوشته ی یکی از دانشجویان دانشگاه آمل به مناسبت “روز دانشجو”:

«روز دانشجو را به من تبریک نگو همکلاسی عزیزم
من این روز را به خوبی می شناسم و می دانم در شانزدهم آذر ماه هیچ سالی لیاقت یادآوری شدن را ندارم
بیش از ۶ دهه از آذرماه ۱۳۳۲ می گذرد
روزی که دانشجو صدای اعتراض را تا آسمان بلند کرد
درست چهار ماه بعد از کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دولت دکتر مصدق
در روز هایی که صدای هیچ کس بلند نمی شد و همه با پچ پچه سخن می گفتند
در روز هایی که سخن گفتن از آزادی و عدالت،بزرگترین تابوی شهر بود
خفقانی محض،استبدادی بی سابقه،البته تا آن زمان بی سابقه
در این روز ها و این شرایط بود که نسل جوان و دانشجو بر پیکره ی مرده ی آزادی خواهی،جانی دوباره بخشید
در شانزدهم آذر ماه آن سال ثابت شد که شاید بشود مملکتی را خفه کرد اما دانشجو و نسل جوان را هرگز.
امروز من و خودت را نگاه کن
ما کوچکترین شباهتی به عصیان و آزادیخواهی نداریم
ما هیچ وجه مشترکی با شانزدهم آذر ماه نداریم
بحث بر ندیدن نیست،ما نمی خواهیم ببینیم که در اطرافمان چه می گذرد
شاید هم همه چیز را می بینیم ولی خیلی زود از یاد می بریم
کجاست آن تکه از مغزمان که وظیفه ی یادآوری کردن دارد؟
به راحتی یادمان میرود که در زندانی بزرگ زندگی می کنیم
زندانی که در آن کهریزک ها ساخته اند
زندانی که پر است از گور های دسته جمعی
زندانی که در آن نویسندگان و روشنفکران را قتل عام میکنند
مرگ ها را می پرستند و زنده ها را می کشند
آنچه گلوی دوستمان را گرفت،طناب دار بود
آنچه در خیابان ها می رقصید نامش گلوله بود
مغز ها را فراری میدهند و بی مغز ها را آب و نان
میلیارد ها خرج بر پا کردن جنگ در منطقه می کنند و ادعایشان این است که برای تهیه ی کنسرو و آب معدنی و پتو به کمک های مردمی محتاج اند
خانه هایمان سقف های ضعیفی در مقابل زلزله ها دارد،فرو میریزد وقتی که از طلای ناب،گنبد و گلدسته ها ساخته اند
یادمان میرود که هر روز،هر روز و هر روز در مدرسه و دانشگاه و خیابان و هر جای دیگر این شهر،چگونه غرورمان را می شکستند
و جالب است که تمام این اتفاقات برای فرزندانمان هم خواهد افتاد زیرا که ما برایشان کاری نکردیم
ما فقط ((بله قربان))گفتیم و رد شدیم
سال هاست همین را می گوییم و رد می شویم
سکوت امروزمان ممکن است خیلی گران تمام شود
آیا با این روش آینده به آزادی وصل خواهد شد؟
نکته اینجاست که ما تعریف های خودمان را داریم
آینده یعنی شغل خوب و خانه و ماشین و تشکیل خانواده
ما دانشجویان امروز و شاید تاجران و سرمایه داران فردا
با دلی پر از آرزو و دست هایی که دیگر به دهانمان می رسد
در این زندان بزرگ هر کاری دلمان خواست،می کنیم
برای خود خانه های مجلل می سازیم
ماشین های گران قیمت سوار می شویم
در مناقصه ها برنده می شویم و پروژه های چرب و نرم به دست می آوریم
دستمان را در جیب کارگر می کنیم و تا آخرین سکه را بیرون می کشیم و به سفر های دور دنیا می رویم
به رستوران می رویم و چنگالمان را بر زمین می اندازیم تا بتوانیم خدمتکار را صدا بزنیم و دستوری بدهیم
در خیابان با پیکانی قراضه تصادف میکنیم و بر سر راننده اش داد میزنیم که اصلا ماشینت چند؟
ما هم رسم بهره کشی را یاد می گیریم و همواره می کوشیم که طبقه ی خود را در جامعه بالا و بالا تر ببریم تا جمعیت بیشتری را زیر دستان خود حس کنیم
و در نهایت برای دیکتاتور ها و قاضی ها و شکنجه گران بالای سرمان تعظیم می کنیم و به جان هم می افتیم و در یک کلام،یک دیگر را می بلعیم
ما هم نسل پا به سن گذاشته ای می شویم و به فرزندانمان که می خواهند دنیا را تغییر دهند،می خندیم
در آخر
قانون را می شکنم
به تو و خودم تبریک می گویم شانزدهم آذر را
به امید اینکه اتفاقی بیافتد
خلاصه میکنم
روز های بدی داشتیم و روز های بدتری در پیش است
سرانجام دست مرا می گیری یا باز هم می خواهی بی طرف بمانی؟»

دیدگاه شما